حاج ملا هادي السبزواري
226
شرح مثنوى
تقول هل من مزيد « ( 1 ) ، همچنين آتش قوى و طبايع كه در طبقات معده و كبد و آورده و اعضاء باطنه است ، هر چه مىگيرند » هَل مِن مَزيدٍ « مىگويند . و چنان كه به اسباب نجات ، بعضى از دوزخ خلاص مىشوند ، اينجا هم قدرى از خون صالح به قلب مىرود و آن جا روح بخارى مىشود و از آن جا صعود مىكند به آسمانِ دماغ و سرير قواى مدركه ، خاصّه قواى مطيعهء عقل مىشود . وى جهان تو بر مثال برزخى : لفّ و نشر است ، خلق و دهان فرمود . مصراع اوّل متعلق به دهان بود و اين مصراع متعلَّق به خلق . و « برزخ » به حسب لغت ، حاجز و حايل ميان دو شيء را گويند ، و تعلَّق به جهان حايل و حاجب است ميان روح و وصل به دوست . و برزخ عالم صورت ، ميانهء موت و قيامت را نيز گويند . و آن صور برازخ اعمال - چه لطيفه و چه قهريه - نيز حايل مىشوند از وصول به وجههء كبرى و بغيهء عظمى . ( ( 12 ) ) نور باقى پهلوى دنياى دون * شير صافى پهلوى جوهاى خون ن 201 13 - ك 79 7 نور باقى : معرفت عيانى . شير صافى : علم حقيقى . ( ( 18 ) ) بود آدم ديدهء نور قديم * موى در ديده بود كوه عظيم ن 201 18 - ك 79 9 ديدهء نور قديم : چنان كه مأثور است كه : عَليّ عَينُ الله النّاظِرَةِ ( 2 ) ( ( 20 ) ) ز انكه با عقلى چو عقلى جفت شد * مانع بد فعلى و بد گفت شد ن 202 1 - ك 79 10 عقلى : در حديث است كه : اَلعَقلُ ما عُبِدَ بِه الرَّحْمنُ وَاكتُسِبَ بِه الجَنانُ ( 3 ) . دو قسم است : يكى عقل نظرى كه تعقّل علوم نظريهء محضه و معارف صرفه ، شأن آن است ، و يكى عقل عملى كه تعقّل علوم متعلقهء به عمل ، كه موجب اعمال شايسته شود ، پيشهء آن است . ( ( 21 ) ) نفس با نفس دگر چون يار شد * عقل جزوى عاطل و بىكار شد ن 202 2 - ك 79 11 نفس : چون در مقابل « عقل » افتد ، نفس امّاره و مسوّله و لوّامه مراد است ، و اما مطمئنّه و ملهمه از صقع عقلند و مقابل نفوس ثلاثهاند . ( ( 24 ) ) آن كه بر خلوت نظر بر دوخته * آخر آن را هم ز يار آموخته ن 202 6 - ك 79 12 ز يار آموخته : زيرا كه او خلوت گزين است . لَيسَ فى الدّارِ غَيرُه دَيّار .
--> ( 1 ) - قرآن كريم ، سورهء ق ، آيهء 30 . . ( 2 ) توحيد صدوق ، ص 167 . . . فهم عين الله الناظرة . . . ( 3 ) اصول كافى ، ص 6 . سفينة البحار ، ج 2 ، ص 214 . .